
چند روز پیش اتفاقاتی افتاد که منو کلی ریخت بهم.. درواقع شدیدا با حقیقت هایی رو به رو شدم چیزایی که هی ادم میخواد بهش فکر نکنه و خودشو بزنه به اون راه، ولی اون مثل چی هی خودشو میندازه وسط و ابراز وجود ...
ادامه مطلب
فامیلای من به جز ناراحت کردن ادم نقشی نداشتن واسه من از وقتی یادم میاد همین بوده اصلا از اولشم من از یه جهان دیگه اومدم قاطی اینا شدم.. آقا من بد... بابا ولم کنین بخدا ولم کنین مگه پا رو پای شما گذاشتم چرا عذاب میدیی ادمو.. با این سوالای مسخرتون.. چیکار میکنی تو خونه چرا فلان چرا بهمان چرا بیکاری هزار تا چرای دیگه الان تنها هدفم اینه برم جایی که نبینم هیچ کدومتونو ...
ادامه مطلب
سوال تکراری... شما حاضرین یه بچه دقیق مثل خودتون با اخلاقیات خودتون داشته باشین؟ و این که همون برخوردی که الان شما با والدین دارین،قبول میکنین بچه ای با همین طرز برخورد داشته باشین؟ ...
ادامه مطلب
دو سه رو پیش زیاد حالم خوب نبود؛ خانواده بهم گفتن پاشو برو دکتررررر دختر کوچولومون فرموود :نه نبریدش دکتررر من دوووسش دااارم !!خودش خوب میشه..:)) خانواده در حالی که از پیشتیبان کوچولوم و تایید و ذوق مرگی من حرص میخوردن دوباره گفتن: پس پاشو خونه رو جارو کن اگه خوبی :| وایشون در دفاع از عمه ی عزیزش فرمودن:نهههههه عمم کمرش درد میگیره:)) و اینبار به شوخی و حرص محکم با دست زدن پشت کمرم !! ایشون در حالی داشت گریش میگرفت فرمود:عههه چرا میزنیندش و حتی بلند شد شخص ضارب رو بزنه :)) نمیدونین چقد اونروز ذوقشو کردم:) این کنارم باشه کسی جرات نداره چپ نام کنه:)) قربون دوست داشتناش*_*...
ادامه مطلب
چه خیال ها گذر کرد و.گذر نکرد خوابی.......
ادامه مطلب